تبليغاتX
آذر ناژو

 

صبح ساعت 7 بود که آماده شدیم و بعد از خروج از هتل به سمت مرز زمینی سنگاپور و مالزی حرکت کردیم بعد از خروج از مرز ، وارد مالزی شدیم برنامه سفر رو طوری هماهنگ کردیم که بتونیم هم زمان بیشتری رو برای تفریح داشته باشیم هم بتونیم یکی از شهرهای مهم و تاریخی مالزی یعنی ملاکا رو ببینیم ملاکا شهری ست که در نیمه راه کوالالامپور با سنگاپور قرار داره و از طرفی میزان فاصله اون از فرودگاه بین المللی کوالالامپور تقریبا مشابه فاصله کوالالامپور با فرودگاه ست به هر حال ما هتل رو در شب آخر در کوالالامپور کنسل کردیم و به جاش یک شب درملاکا هتل رزرو کردیم .

 

بعد از حدودا 2.5 ساعت رانندگی وارد ملاکا شدیم . ملاکا شهریست ساحلی در نوار جنوب غربی سواحل مالزی ، جایی که که خلیج ملاکا نامیده میشه و فاصله چندانی تا مجمع الجزایر اندونزی نداره. اگر اشتباه نکنم دریانوردان پرتقالی برای اولین بار از طریق این ساحل وارد کشور مالزی شدن . به محض ورود به شهر ساختمانهای قدیمی و کلیسای قدیمیه شهر و کشتی پرتقالی ها که در گوشه ای از ساحل به عنوان یکی از جاذبه های توریستی ملاکا قرار گرفته جلب نظر میکنه همینطور تعدادی از سنگ نوشته هایی که شبیه به سنگ قبر میمونه و مجسمه یک کشیش که یک دستش قطع شده متاسفانه اسمشو الان که دارم این پست رو مینویسم یادم نمیاد اما تا جایی که تو خاطرم هست بعد از حمله و تصرف ملاکا توسط پرتقالی ها این کشیش با رفتار انسان دوستانه خودش و بر خلاف سایر پرتقالی ها در بین مالایی ها محبوب میشه به طوری که در خلال درگیریهای بوجود آمده دستش رو هم از دست میده مالایی ها برای احترام به او و بعد از مرگش او رو در مکانی و در ارتفاع مشرف به ساحل ملاکا به خاک میسپرن .

بعد از دیدن این آثار تاریخی تصمیم گرفتیم نهار بخوریم نهار ملاکا اونم توی مک دونالد یکی از خاطره انگیز ترین نهارهای تمام عمرم بود معمولا برای خوردن غذا توی رستوران یا من یا وریا سفارش غذا رو میدادیم و مهدی عزیز به دلیل اینکه با زبان مشکل داره ( همونطور که من با مذهب مشکل دارم!!!!) این کار رو نمیکرد اما نمیدونم چی شد که یکدفعه تصمیم گرفت غذا سفارش بذه و با صندوقدار مک دونالد وارد مکالمه بشه !!! . چشمتون روز بد نبینه فقط همینو بگم که سیستم آن لاین مک دونالد در لحظه سفارش غذای آقا مهدی به مدت 5 دقیقه متوقف شد و چنان صفی تشکیل شد که فکر نمیکنم تا حالا مک دونالد با اون مواجه شده باشه!!!!!

بعد از کلی خندیدن به سمت هتل حرکت کردیم بعد از کمی استراحت تصمیم گرفتیم بریم استخر یکی دو ساعتی رو توی آب بودیم و از منظره زیبای ساحل ملاکا که از استخر به خوبی پیدا بود لذت بردیم

برنامه شب بازدید از یک سیرک و کارناوالی بود به نام  Afamosa  که اسم یکی از فرماندهان پرتقالی در هنگام ورود به ملاکا بوده . این سیرک در شب انجام میشد و کارناوال و نمایشی از بازی حیوانات مختلف به همراه بازی با آتش بود. به هر حال خالی از لطف نبود .

بعد از برگشتن به هتل سعی کردیم خوب بخوابیم چون صبح برای برگشت به ایران قرار بود عازم فرودگاه شیم . توی تمام طول زندگیم هیچ وقت از برگشتن به خونه اینقدر ناراحت نبودم . چون واقعا خوش گذشته بود.

8 ساعت پرواز مستقیم ازKLIA  به IKIA . فکر میکنم حدودهای 4 بعد ازظهر بود که وارد فرودگاه شدیم یه راننده تاکسی سیرو سفر فرودگاه اومد و چمدونارو گذاشت پشت صندوق حرکت کردیم به سمت تهران هی ویراژ هی لایی خلاصه توی خیابون اسکندری بود که زد به یه پیکان تاکسی جالب بود برام یه چیزی هم طلبکار بود . بعد از گفتن "سیرابی" استارت انواع و اقسام فحش ها رو زد و کلی استفاده کردیم . به خودم گفتم بازم وارد این خراب شده شدیم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 9:41 توسط بهروز علم بیگی |

 

 

 

سلام

 

1-      خوشحالم از اینکه پست این وبلاگ را با عنوان " عشق از دیدگاه ویل دورانت " خوانده و نظرات خود را درج نموده اید. این موضوع برای من جای بسی افتخار است چرا که مطمئنا از جانب جنابعالی دقت کافی در مطالعه پست مذکور صورت گرفته است.

2-      در ارتباط با نظر محترم جنابعالی باید بگویم که کاملا مخالفم

3-      جای بسیار خوشوقتی و خوشحالیست که در صورت امکان مجالی را فراهم نمایید تا بیشتر در این رابطه صحبت کنیم . امیدوارم در صورت تمایل با بنده از طریق این وبلاگ ویا پست الکترونیکی تماس حاصل فرمایید

 

شاد و تازه باشیم

                                                      

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 21:48 توسط بهروز علم بیگی |

 

 

فروید، همه چیز را ناشی از غریزه جنسی می داند. علم دوستی را، خیر را، فضیلت را، پرستش را و همه چیز را، به طریق اولی عشق را جنسی می داند. ولی نظریه او را امروز دیگر قبول نمی کنند، نظریه دیگری پیدا شده است، آن نظریه دیده است که در " عشق " احیانا کیفیاتی پیدا می شود که با جنبه های جنسی سازگار نیست یعنی وابسته به غلیان ترشحات جنسی نیست که دائر مدار آن باشد، چون امر جنسی مثل همان گرسنگی است، گرسنگی یک حالت طبیعی است، وقتی که بدن احتیاج به غذا پیدا کند و یک سلسله ترشحات بشود گرسنگی هست و اگر چنین نباشد نیست، در احتیاج جنسی هم همین طور است، وقتی که این احتیاج مادی باشد، در هر حدی که ترشحات باشد هست و اگر نه نیست، ولی " عشق " تابع این خصوصیات نیست، از این رو اینطور گفتند که عشق از نظر مبدأ، جنسی است ولی از نظر منتها و کیفیت، غیر جنسی است، یعنی به طور جنسی شروع می شود، اولش شهوت است ولی بعد تغییر کیفیت و تغییر حالت می دهد و در نهایت امر تبدیل به یک حالت روحانی میشود.

ویل دورانت این مورخ معروف فلسفه در کتاب لذات فلسفه بحثی درباره عشق کرده است. او همین نظریه را انتخاب می کند و نظریه فروید را طرح و رد می کند. او می گوید حقیقت این است که عشق بعدها تغییر مسیر و تغییر جهت و حتی تغییر خصوصیت و تغییر کیفیت می دهد، یعنی دیگر از حالت جنسی به طور کلی خارج می شود. او اساس نظریه فروید را صحیح نمی داند. ویل دورانت می گوید: "هر امر معنوی، اصل و پایه طبیعی دارد و هر امر مادی یک گسترش و بسط معنوی" (لذات فلسفه صفحه 135) و می گوید: در سر تا سر زندگی انسان، به اتفاق همه " عشق " از هر چیز جالب تر است، و تعجب اینجا است که فقط عده کمی درباره ریشه و گسترش آن بحث کرده اند. در هر زبانی دریائی از کتب و مقالات، تقریبا از قلم هر نویسنده ای درباره عشق پیدا شده است و چه حماسه ها و درامها و چه اشعار شورانگیزی که درباره آن به وجود آمده است، با این همه چه ناچیز است تحقیقات علمی محض درباره این امر عجیب، و اصل طبیعی آن ، و علل تکامل و گسترش شگفت انگیز آن، از آمیزش ساده " پروتوزوئا " تا فداکاری " دانته " و خلسات " پترارک " و وفاداری " هلوئیز، به ابلارد " (لذات فلسفه، صفحه 117 ) .

آنچه مجموعا از گفته های علمای قدیم و جدید درباره ریشه و هدف عشق و یگانگی یا دو گانگی آن با میل جنسی استنباط می شود سه نظریه است. عشق هم در غرب و هم در شرق از شهوت تفکیک شده و امر قابل ستایش و تقدیسی شناخته شده است. مطلب عمده رابطه عشق و عفت است، باید ببینیم این استعداد عالی و طبیعی در چه زمینه و شرائطی بهتر شکوفان می گردد؟ آیا آنجا که یک سلسله مقررات اخلاقی به نام عفت و تقوی بر روح مرد و زن حکومت می کند و زن به عنوان چیزی گرانبها دور از دسترس مرد است این استعداد بهتر به فعلیت می رسد یا آنجا که احساس منعی به نام عفت و تقوی در روح آنها حکومت نمی کند و اساسا چنین مقرراتی وجود ندارد و زن در نهایت ابتذال در اختیار مرد است؟

اتفاقا مسئله ای که غیر قابل انکار است این است که محیط های به اصطلاح آزاد مانع پیدایش عشقهای سوزان و عمیق است، در این گونه محیط ها که زن به حال ابتذال درآمده است، فقط زمینه برای پیدایش هوسهای آنی و موقتی و هر جائی و هرزه شدن قلبها فراهم است. این چنین محیطها، محیط شهوت و هوس است نه محیط عشق به مفهومی که فیلسوفان و جامعه شناسان آنرا محترم می شناسند، یعنی آن چیزی که با فداکاری و از خود گذشتگی و سوز و گداز توأم است، هشیار کننده است، قوای نفسانی را در یک نقطه متمرکز می کند، قوه خیال را پر و بال می دهد و معشوق را آنچنانکه می خواهد در ذهن خود رسم می کند نه آنچنانکه هست، خلاق و آفریننده نبوغها و هنرها و ابتکارها و افکار عالی است!

ویل دورانت می گوید: " یونانیان شعر عاشقانه را گر چه در مورد غیر طبیعی آن ) عشق مرد به مرد )می شناختند، داستانهای هزار و یک شب نشان می دهد که سرودهای عاشقانه از قرون وسطی جلوتر بوده، ولی ترغیب عفت و پاکدامنی از طرف کلیسا که او را به علت دور از دسترس بودن جذابیت بخشید مایه نضج غزل عاشقانه گردید، حتی لارشکوفو نویسنده نیش زن می گوید:چنین عشقی برای روح مانند جان برای بدن است . . . این استحاله میل جسمانی را به عشق معنوی چگونه توجیه کنیم؟ چه موجب می شود که این گرسنگی حیوانی چنان صفا و لطف بپذیرد که اضطراب جسمانی به رقت روحی تبدیل شود . . . آیا رشد تمدن است که به علت تأخیر انداختن ازدواج موجب می شود تا امیال جسمانی برآورده نشود و برون نگری و تخیل سوق داده شود و محبوب را در لباس رنگارنگی از تخیلات امیال نابرآورده جلوه گر سازد؟ آنچه بجوئیم و نیابیم عزیز و گرانبها می گردد، زیبائی به قدرت میل بستگی دارد و میل با اقناع و ارضاء ضعیف و با منع و جلوگیری قوی می گردد (لذات فلسفه صفحه 133 ).

هم او می گوید:  به عقیده ویلیام جیمز، حیا امر غریزی نیست، اکتسابی است. زنان دریافتند که دست و دل بازی مایه طعن و تحقیر است و این امر را به دختران خود یاد دادند . . . زنان بی شرم جز در موارد زودگذر برای ما مردان جذاب نیستند. خودداری از انبساط، و امساک در بذل و بخشش بهترین سلاح برای شکار مردان است، اگر اعضای نهانی انسان را در معرض عام تشریح می کردند توجه ما به آن جلب می شد ولی رغبت و قصد به ندرت تحریک می گردید. مرد جوان به دنبال چشمان پر از حیا است و بدون آنکه بداند حس می کند که این خودداری ظریفانه از یک لطف و رقت عالی خبر می دهد، حیا و در نتیجه عزیز بودن زن و معشوق واقع شدن او برای مرد پاداشهای خود را پس انداز می کند و در نتیجه نیرو و شجاعت مرد را بالا می برد و او را به اقدامات مهم وا میدارد و قوائی را که در زیر سطح آرام حیات ما ذخیره شده است بیرون می ریزد.

هم او می گوید : امروز لباسهای سنگین فشارآور که مانند موانعی بودند از میان رفته اند و دختر امروز خود را با جسارت تمام از دست لباسهای محترمانه ای که مانع حمل بود رهانیده است، دامنهای کوتاه بر همه جهانیان به جز خیاطان نعمتی است و تنها عیبشان این است که قدرت تخیل مردان را ضعیف تر می کند و شاید اگر مردان قوه تخیل نداشته باشند زنان نیز زیبا نباشند! (لذات فلسفه صفحه 165).

ویل دورانت صفا و صمیمیتی را که پس از خاتمه شهوت نیز دوام پیدا می کند این طور توصیف می کند: عشق به کمال خود نمی رسد مگر آنگاه که با حضور گرم و دلنشین خود تنهائی پیری و نزدیکی مرگ را ملایم سازد کسانیکه عشق را فقط میل و رغبت می دانند فقط به ریشه و ظاهر آن می نگرند، روح عشق حتی هنگامی که اثری از جسم بجا نمانده باشد باقی خواهد بود. در این ایام آخر عمر که دلهای پیر از نو با هم می آمیزند، با شگفتگی معنوی، جسم گرسنه به کمال خود می رسد (لذات فلسفه، صفحه 134).

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 21:30 توسط بهروز علم بیگی |

 

 

 

سلام

 

1)      امروز میخوام یه سفرنامه کوچولو رو قبل از اینکه سفرنامه مالزی و سنگاپور وارد روزهای هفتم و هشتم بشه تعریف کنم

2)      معرفی یک کتاب : لذات فلسفه ( پژوهشی در سرگذشت و سرنوشت بشر) نوشته ویل دورانت ترجمه عباس زریاب  این کتاب ارزشمند رو حتما بخونید

 

یکشنبه بود که حسابی از شلوغی کار که بواسطه عدم برنامه ریزی بوجود اومده بود خسته شده بودم و حسابی کلافه یه تماس با وریا گرفتم ، میدونستم که شنبه میخواد بره عسلویه خلاصه یه کم صحبت کردیم و قرار شد با مهدی هم هماهنگ کنیم و یه سفر کوچولو بریم شمال برنامه از اونجایی که ما سه تا همیشه پایه هستیم ظرف نیم ساعت جفت و جور شد البته دقیقه 90 بود که مشکلی برای مهدی پیش اومد و سفر با مهدی کنسل شد به هر حال دوشنبه ساعت 2 وریا اومد کارخونه و ناهار و خوردیمو منم کارها رو سپردم به مهندس عابدی و زدیم بیرون.

اتفاقا هوا خیلی گرم بود اما یه چیزی در حدود 1 ساعت بعد توی سیاه بیشه خنکی و طراوت هوا بسیار دل انگیز بود داشتم فکر میکردم معدود نقاطی در دنیا هستند که از یک همچین تنوع آب و هوایی و زیست محیطی برخوردارن . من جاده چالوس رو خیلی دوست دارم و چند سالی بود که از طریق این جاده به شمال نرفته بودم اما چیزی که ناراحتم میکرد و فکر میکنم در مورد وریا هم که عاشق طبیعته صدق میکرد ناراحتی هر دومون از تخریب این محیط زیبا بود کشش کم جاده به واسطه پیچهای زیاد و عرض کم معبر که طی این سالها با افزایش چندین برابری در سفر و تردد خودرو تغییری نکرده از طرفی به واسطه فرهنگ مردم شاهد تخریب این محیط جنگلی و کوهستانی هستیم.

قرار بود شب بریم پیش یکی از دوستان قدیمی که در کلاردشت زندگی میکنه حول و حوش 6-7 بعد از ظهر بود وارد کلاردشت شدیم فکر میکنم حداقل 10 سالی بود که به کلاردشت نرفته بودم وقتی رسیدیم اصلا تصور نمیکردم که اینقدر تغییر کرده باشه تمام مزارع و دشتها و گاوداریها و مرغداریها تبدیل به بنگاههای معاملات املاک شده بود شاید بشه بگیم بورس معاملات املاک دنیا توی کلاردشته!!!!

کلاردشت هم مثل تهران شده . این دوست ما هم اونجا توی کار ویلاسازیه ما رو برد سر یکی از ساختمونها و با افتخار از انواع طرحهایی که در ساخت و ساز میداد تعریف و تمجید میکرد خانه هایی که مقاومت یک باد تند رو ندارن چطور میتونن در مقابل زلزله اونم پای علم کوه دوام بیارن یاد ارشاد توی گوشلوندان افتادم !!!

به هر حال چون یواش یواش داشت تاریک میشد و ما هم خسته شده بودیم رفتیم ویلای دوستم و 3 تا کاپشن برداشتیم و رفتیم سمت رودبارک  لازم به توضیح که رودبارک جاییه که اگه اشتباه نکنم رودخانه ای با همین نام و یا نام دیگری که من حضور ذهن ندارم از اون منطقه رد میشه و در واقع جای خنک و خوش آب و هوا در پای یخچال بزرگ علم کوه بار ارتفاعی در حدود 4800 متره .( اگه توی تهران گرمای هوا 30 درجه باشه توی رودبارک 5 تا 10 درجه ست) . خلاصه غذا رو خوردیم و برگشتیم ویلا شب از سرما باید حتما با پتو میخوابیدیم.

صبح ساعت 8 از خواب پاشدیم و بعد از خوردن صبحانه به سفرمون ادامه دادیم.

مسیری که انتخاب کردیم خروج از کلاردشت از طریق جاده زیبا و جنگلی عباس آباد به سمت ارتفاعات 2000 و 3000 در رامسر و بعد ادامه مسیر تا لاهیجان بود چون که در لاهیجان با دوست خوبو مهربونم مرمر مشفقی قرار داشتیم.

از شروع حرکت در جاده عباس آباد ابرناکی در آسمون شروع شد و ظرف 1 ساعت بارندگی ها شروع شد انگار بعد از مدتها گرمای بیسابقه و بی آبی با ورود ما به خاک مازندران بارندگی ها شروع شد!!! از زیبایی های طبیعی جاده عباس آباد هرچی بگم کم گفتم اما افسوس که این جنگل ارزشمند باز هم مورد گزند انسانها و دامهاشون شده بود علاوه بر تخریب محیط زیست به واسطه فرهنگ غنی گردشگری در بین ایرانیان!!! با ورود دام به جنگل و مراتع تمام آن چیزی که در هزاران سال درست شده داره خراب میشه یادمه سال 77 که توی دانشگاه واحد مرتعداری رو میگذروندم آمار و ارقام از تخریب مراتع و جنگلهای ایران تکان دهنده بود الان که دیگه نپرس!!!!.

بعد از گذشتن از عباس آباد و نشتارود و تنکابن به سمت ارتفاعات جنگلی 2000 و 3000 ادامه مسیر دادیم در جاده 2000 چند مزرعه پرورش ماهی قزل آلا نظرمو جلب کرد اینها شرکتهای تعاونی بودن که از طریق مشارکت بانک کشاورزی تاسیس شده بودن چند دقیقه ای رو توی یکی از این مزارع که از تولید به مصرف ماهی میفروخت بودیم وبعد به سمت رامسر حرکت کردیم .

تقریبا ظهر شده بود و برای خوردن نهار به هتل رامسر رفتیم وقتی وارد رستوران هتل شدیم یک لحظه احساس کردم به 40 سال قبل برگشتیم چون معلوم بود از زمان ساخت این هتل هیچ تغییری نکرده بود گارسون منوی غذا رو آورد و با اون لهجه شمالی شروع به پرسش در مورد اینکه چه غذایی میخوریم کرد معلوم بود براش کلاسهای ویژهای برای آشنایی با مسائل هتلداری گذاشته بودن اما نمیدونم چرا لباسهاش نا مرتب بود یکدفعه چشمم به زیپ شلوارش افتاد که باز بود!!!! ( اینجا بهترین هتل در کل مازندران است!!!) به هرحال سفارش غذا رو دادیم اما یادمه سالاد شیرازی رو گفت نداریم اما توی منو بود!!! چون که گفت سالاد شیرازی نداریم سالاد دیگه ای رو سفارش دادیم اما بعد از 10 دقیقه که غذا رو آورد دیدیم سالاد شیرازی رو هم آورده!!!! یاد اون پیشخدمت هتل یورک توی سنگاپور افتادم!!!

نهار رو خوردیم و رفتیم سمت دریا بارندگی داشت شدید تر میشد با مرمر تماس گرفتم و در آستانه قرار گذاشتیم بعد خروج از رامسر که غربی ترین شهر مازندرانه وارد استان گیلان شدیم اولین شهر چابکسره شهرهای بعدی کلاچای ، رودسر و لنگرود هستن و بعد هم لاهیجان و آستانه باران به شدت میبارید و هوا بسیار مطبوعی بود.خلاصه رفتیم و مرمر رو از آزمایشگاه تازه تاسیسش در آستانه برداشتیم و به سمت لاهیجان حرکت کردیم یه سفره خونه سنتی توی لاهیجان جایی بود که جون میداد برای انجام بحث های فلسفی از نوع مرمری!!!!

خلاصه بحث ها به درازا کشید به طوری که زمان رو فراموش کردیم از لاهیجان به صورت تلفنی به آقای تازگی و سعیده خانم هم عرض ادب کردیم !!!

البته یادم رفت که بگم آرامگاه شیخ زاهد گیلانی جایی بود در نزدیکیه خانه مرمر که تقریبا از اونجا میتونستیم یه منظره زیبایی از دریا و جنگل که بینشونو شالیزارها پوشونده ببینیم توی اون منطقه که جای خوب شهر لاهیجان محسوب میشد ساخت و ساز بیداد میکرد باز هم همون مشکل همیشگی!!! مرمر پنجره اتاقشو نشون داد و جایی که میشد از اونجا زیباییه طبیعت لاهیجان رو نگاه کرد اما دقیقا روبروی اون پنجره یه ساختون 4-5 طبقه داشت ساخته میشد. مرمر میگفت به زودی از دیدن این طبیعت بینظیر محروم میشه.

 

توی این سفر اولین باری بود که لاهیجان رو دیدم و باید بگم که یکی از زیباترین شهرهای شمالیه ایرانه

بحثهای خوب من و وریا و مرمر ادامه داشت و بعد از خوردن شام وقتی ساعتامونو نگاه کردیم دیدیم 10:30 شبه برای همین با مرمر خداحافظی کردیم و به سمت تهران حرکت کردیم طرفهای 2-3 نیمه شب به قزوین رسیدیم و چون خوابمون میومد تصمیم گرفتیم بخوابیم و صبح زود حرکت کنیم .بعد از چند 2 ساعتی خوابیدن به سمت تهران حرکت کردیم و این سفر یک روز و نصفی تموم شد!!!

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 21:58 توسط بهروز علم بیگی |

 

روز ششم تنها روزی بود که از صبحش تا ساعت ۱۰ تونستیم یه استراحت حسابی بکنیم چون که معمولا برای رفتن به تور چه در مالزی و چه در سنگاپور از ساعت ۸ صبح به تور ملحق میشدیم و این در حالی بود که در روز ششم تونستیم ۲ ساعتی بیشتر بخوابیم و استراحت کنیم!!!

از سمت راست: عمو هوشنگ ، مهدی ، وریا ، نوید، خودم   ( در یکی از جزایر حومه سنگاپور )

به هر حال تور با رفتن به محله چینی ها شروع شد و بعد از خودردن نهار عازم یکی از اسکله های تفریحی در سنگاپور شدیم . در این اسکله سوار یه کشتی تفریحی شدیم و چند ساعتی رو در حاشیه جزیره دور زدیم یه نیم ساعتی هم در یکی از جزایر کوچک در حومه سنگاپور توقف کردیم و برگشتم . از نظر من چندان فرح بخش نبود چون زمان مناسبی برای این تور نبود شاید ساعت ۲ یا ۳ بعد از ظهر بود و گرما به شدت آدمو آزار میداد به هر حال فکر میکنم تقریبا ساعت ۴ یا ۵ بود به بازدید از Night Safari رفتیم این یک باغ وحش بزرگه که به گفته راهنمای تور تقریبا ۸۰٪ حیوانات بومی جنوب شرق آسیا رو در خودش پذیرفته این حیوانات آزادانه در محیط طبیعی زندگی میکنن در این تور در هنگام غروب آفتاب از باغ وحش بازدید میکنن که این کار با ماشین های مخصوصی که مثل ترن هستند انجام میشه به طوری که این ماشین ها با عبور از مناطق و راههای تعبیه شده و عبور از مناطق و زیستگاههای متعلق به هر حیوان این کار رو انجام میدن البته این باغ وحش خدماتی رو برای کسانی که دوست دارن به صورت حرفه ای به دل این طبیعت وحشی بزنن ویا دوست دارن کمپ هایی رو برای مطالعه و بازدید از این محیط طبیعی ایجاد کنن ارائه میکنه . فکر میکنم دیدن لینک این باغ وحش زیبا خالی از لطف نباشه:

Go to Night Safari

بعد از برگشت از تور و یه استراحت کوتاه در هتل چون آخرین شبی بود که در سنگاپور بودیم تصمیم گرفتیم به خیابان معروف کلارک که دیسکو های معروف زیادی از جمله یک دیسکوی معروف ایرانی به نام شیراز مزه در اونجا بود بریم البته به لحاظ امنیتی از شرح ماوقع خودداری میکنم و به همین مطلب بسنده میکنم که که کنفرانس مهمی بین من و سه دختر تایلندی، برمه ای و ویتنامی برگزار شد که واقعا بعد از اینکه به ایران برگشتیم جزء به یاد ماندنی ترین و کمدی ترین لحظه های من و وریا و مهدی بود

 رنگ را بچسبید و دیگر هیچ!!!

 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 18:15 توسط بهروز علم بیگی |

 

 

 

پیش نوشت:

 

برای آقای تازگی: آقا تولدت مبارک این گل ارکیده از باغ ارکیده سنگاپور تقدیم به شما امیدوارم همیشه تازه باشی

 

 

 

در مورد جلسه جمعه تازگی:

خیلی خوب و ارزنده بود با دوستان جدیدی آشنا شدم امیدوارم همگی همیشه شاد و میزون و تازه باشید

 

اما ادامه سفرنامه:

 

صبح اول از همه به سمت باغ ملی ارکیده حرکت کردیم باید بگم زیباترین و بزرگترین گلخانه ای بود که تا حالا دیده بودم انواع گلهای ارکیده که جالب بود که خیلی از اونها به اسم افراد مشهور از سراسر دنیا بودن مثل ماهاتما گاندی یا حتی فرح پهلوی البته خیلی هاشون هم به اسم عرب..... ها بود!!!! یکی از این گلها اسمش علم شاه بود یاد فامیلیه خودم افتادم!!فلسفه این اسم گذاری اینه که در این گلخانه عظیم با اصلاح ژنتیکی ارکیده ها انواع جدیدی رو به وجود میارن و چون اسم ندارن افراد متمولی مثل من میتونن با پرداخت 10000 دلار ناقابل اسم خودشون رو برای تمامی تاریخ بر روی اون گل به صورت بین المللی ثبت کنن. من یکی ثبت کردم به نام بوری علم بیگی !!!!! بیچاره اون گل و بگو چه اسم سنگینی رو باید تا ابد یدک بکشه !!!!!

 

از صبح با دکتر هوشنگ احمری که دیگه با هم خودمونی شده بودیم هم صحبت بودیم طوری که عمو هوشنگ صداش میکردم

او یک مرد فوق العاده ست یه عموی خاکی و بی ریا از غم فوت همسرش که چند ماهی بود فوت شده بود به مسافرت روی آورده بود تا بتونه با شرایطی که براش پیش اومده بود کنار بیاد از آمریکا اومده بود و داشت همینطور دور کره زمین رو میزد!!! وقتی عکس همسرشو بهم نشون داد بغض کردم......

عمو هوشنگ میگفت تصمیم داشتم بیام ایران یه بیمارستان تاسیس کنم و طبابت مجانی کنم بقیه عمرمو اما برای این کار وقتی دید که داره توی این خراب شده ایران دارن سنگ جلوی پاش میندازن ترجیح داد اعصاب خودشو بیشتر از این خرد نکنه و برگشت به همون آمریکا جالبه عمو هوشنگ میگفت توی زندگی حرفه ایش 6500 بچه رو به دنیا آورده.

 

 

من میخوام یه گلخونه قشنگ تاسیس کنم تمام مقدماتشم دارم یواش یواش فراهم کنم فقط شاید 4-5 سالی طول بکشه بعد دعوتتون میکنم بیاین .

 

بعد از اینکه از باغ اومدیم عازم جزیره سنتوزا شدیم که به خاطر آکواریوم بزرگش که انواع و اقسام ماهی ها رو داره خیلی معروفه برای دسترسی به سنتوزا باید از طریق تله کابین از روی دریا عبور کنیم تا وارد جزیره بشیم زیباییه جزیره فوق العاده ست و شاید هرچی بگم نتونم حسم رو بیان کنم برای همین لینک جزیره رو اینجا میزارم تا بتونین با تمام اون چیزی که اونجا هست چه آکواریوم چه بزرگترین بازی با نور بر روی آب دریا و چه قسمتهای مختلف موزه های سنتوزا و سواحل زیبای اون آشنا بشید.

 

 

 Go to Sentosa Island

 

ادامه دارد...........

 

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 20:58 توسط بهروز علم بیگی |